در پشت نگاهی حسرت بار ، در لابه لای سخنان تلخ و شيرين و در دستان ملتمس آميز سخت کوش در ناهمواريهای پر پيچ و خم سرنوشت ، در گذر گاهی دور و سراب آلود هر چه پيشتر می روی جز حسرت و غرور ديگر هيچ.
کاش ميشد فلب شقايق را گشود و هر آنچه درد در اوست پيدا کرد !
کاش ميشد دانست مستی نرگس و عطر دل انگيزش بخاطر چیست ؟!
آنهمه باران به خاطر که و بر سر چه فرو می بارد ؟
کاش ميشد فلب شقايق را گشود و هر آنچه درد در اوست پيدا کرد !
کاش ميشد دانست مستی نرگس و عطر دل انگيزش بخاطر چیست ؟!
آنهمه باران به خاطر که و بر سر چه فرو می بارد ؟
کدامين دشت را خرم وآباد می کند ؟ و کدامين رودخانه را جاری می سازد ؟
گاه می انديشم خوشا به سعادت آنانکه در دل قلبی ندارند تا برای هيچ بتپد !

کاش يک رباط بيش نبودم !
یه مطلب مهم دیگه
.
اول قرار نبود دزدکی سوسک شود ......... بعدا" قرار شد دزدکی سوسک شود
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 16:55  توسط اجازه
|




