تبليغاتX
اجازه - با حسین پناهی

اجازه

بی اجازه

خدا رحمتش کنه تو محله ما زندگی میکرد بله همین چند تا کوچه بالاتر تو امیر آباد شمالی .

هیچ وقت بازیشو تو سریال دزدان مادر بزرگ که یه قورباغه هم داشت یادم نمیره همچنین تو سریالی که راننده آژانس تاکسی بود اسمشو یادم نیست .

یه روز  که تقریبا" اخرای روزای عمرش بود دیدمش با همون چهره همیشگی ژولیده اش چند نفر عوضی هم که نمیشناختنش خندیدن بهش من بدو بدو رفتم خونه داد زدم مامان حسین و دیدم مامانم گفت حسین کیه؟ گفتم حسین پناهی و بعد از چند ماه خبر فوتش و شنیدم.

به جز بازیگری شاعر هم بود -ـ این هم یکی از شعر هاش:

بهانه
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:4  توسط اجازه  |